وبلاگی جهت ارتباط متقابل بهتر و موثرتر والدین کودکان و مرکز پیش دبستانی خاطره

دنیای آزاد و زیبا حق طبیعی کودکان است، این یک هدیه ی ایزدی است، پس آنرا از کودکان نگیریم.....

روز کودک مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط پیرانی  | 

 

   حمد و ستایش خدایی را که در یگانگی خود بلند مرتبه و در تنهایی و فرد بودن بی نظیر است.

          چونکه با کودک سرو کارت فتاد       پس زبان کودکی باید گشاد

    ضمن عرض سلام و تبریک سال تحصیلی و همچنین روز جهانی کودک به کودکان عزیز و والدین محترم ؛ خوشحالیم که سال تحصیلی را در کنار گل های زندگی شما آغاز کرده ایم .

با توجه به اهمیت تعلیم و تربیت و جهت ارتقا سطح تربیتی کودکان خود ؛ لازم است نکات  زیر  را      رعایت کنیم .

 1-   وقت کافی برای فرزندانمان بگذاریم و با حوصله به سوالات آنها پاسخ دهیم.

2-   اگر می خواهیم  مطلبی را به فرزند خویش آموزش دهیم  هیچ  وقت  از او نخواهیم  که مثل

       یک فرد بزرگسال بنشیند و به ما گوش دهد.        

3-  در قالب نمایش و قصه و... آنچه را میخواهیم به کودک آموزش دهیم .

4- آموزش غیر مستقم توأ م  با بازی  وسرگرمی تاثیر بیشتری به یاد گیری  کودک دارد.

5-  در حضور کودکان هیچ وقت مشاجره نکنیم .

6- مشکلات محیط  آموزشگاه و کادر آموزشی را درحضور فرزندان خود مطرح نکنید و پیشنهادات

     و انتقادات  خود را  محترمانه  و دور  از چشم  کودکان  به  آموزشگاه انتقال دهید.  

7-  توانایی های کودکانمان را پر رنگ و ضعف هایشان را کم کم از بین ببریم .

8- بچه ها  باید بازیگوشی و شیطنت کنند ولی به آنها یاد  بدهیم که به  بزرگترها احترام بگذارند . 

9-  کودکان را با معنویات آشنا کنیم .

10-  به کودکان اجازه دهیم درصورت تمایل درجمع خانواده و دوستان  صحبت کنند یا مطلبی را

       ارایه دهند تا باعث اعتماد به نفس آنها شود.

11-  به کودکانمان یاد دهیم که نظافت را رعایت کرده و به حقوق دیگران احترام بگذارند.

12- هنگام خواب  کودکان در شب قصه های مناسب  بخوانیم و  سعی کنیم  آنها را با  آرامش

        فکری و روحی بخوابانیم .

13-   با فرزندانمان دوست و صمیمی باشیم .  کودک درون  خود را رها کرده و هم سن و سال

          آنها شویم تا از بازی با ما لذت ببرند .

14- از کودک خود در حد توانش انتظار داشته باشیم .

15- همه کودکان نابغه نیستند ولی ما میتوانیم از آنها  نابغه بسازیم .

16-شناخت  استعداد های  خاص  کودکان   باعث   پیشرفت  و  موفقیت  آنها  و صرفه جویی در

      زمان میشود .

17-مراقبت بیش از حد  ترس کودک را بیشتر می کند .

18-در کنار خانواده و فرزندانتان غذا  را میل کنید تا  به اهمیت و  انسجام  خانواده فکر کرده و 

      بیاموزند که زندگی در کنار خانواده چه قدر لذت بخش است .

19-  کودکان خود را با دیگران مقایسه نکنیم .

20-  به خواسته های  فرزندانمان  توجه کرده و آن ها را برآورده کنیم ولی مواظب  باشیم آنها

        را شرطی بار نیاوریم . 

21-فرمان  زندگی را خود در دست  داشته باشیم  نه  فرزندانمان  ، چرا که ت جربیات  شما در

       راه حل مشکلات  کار ساز است.

22- به  فرزندانمان  نه گفتن  را  ا ز کودکی  بیاموزیم   و در برابر خواسته های  نا معقول  آن ها

        قاطعانه و بدون خشم و تهدید برخورد کنیم .

23-  مادران  گرامی  با عشق  و منطق  فرزندانمان ر ا بزرگ  کنیم  نه با  احساسات  و  گذشت

         بیش  از حد . 

24-  برای فرزندانتان برنامه منظمی داشته باشید و موارد زیر را در آن بگنجانید:

( خوابیدن وبیدار شدن به موقع ،مسواک  زدن ، ورزش ،نظافت  شخصی  وکمک در امور  خانه )

25- اگر  از  موضوعی  رنج می برید و  عصبانی  هستید  سعی  کنید با  فرزندانتان روبرو نشوید

      و ناراحتی خود را سر آنها خالی نکنید .چرا که آنها فرشته هایی معصوم و کوچکند ، نه سنگ

       صبور ما .

26-  کودکان مسئولیت پذیر ، نگرش خوبی نسبت به خود دارند .

27- اشتباهات کودکان فرصت های زندگی آنهاست .

28-   نقاشی کودکانتان را با دقت بسیار نگاه دارید چرا که نقاشی زبان درون کودک است و شادی 

          رنج ها و... را در آن به تصویر می کشد .

29- گوش دادن به موزیک های آرام باعث شادابی کودکان  می شود .  

30- فرزندانمان را برای آینده بسازیم و همزمان با عصر تکنولوژی زندگی کنیم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

 

بر پیکر عالم وجود جان آمد              صد شکر که امتحان به پایان آمد

از لطف خداوند خلیل الرحمن            یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

 

سالروز شهادت جانسوز نهال گلشن دین،

نور دیده زهرا، سپهر دانش و بینش،

امام محمد باقر(ع) تسلیت باد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

 

سالمند عزیز! نگاهت پرمعناست، سخنت پربهاست و رفتارت گنج تجربه هاست. 

 

                                                  روزت مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

تبریک به تو که در میان شعله های آتش، پیام آور ایستادن و سرخ زیستن هستی


                                                           روزت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

پلیس به بابام گفت : این دزد همه وسایل خانه شما را دزدیده . می توانید او را ببخشید ؟

من گفتم : بابا او را ببخش ... چون آمپولهای من را هم دزدیده است .

 

بابام همیشه می گوید دوست دارم بچه شوم . یک روز رفتیم دارو خانه . به بابام گفتم :

حالا می توانید بچه بشوید آمپول من را بزنید ؛ بعدش هم گریه کنید !

 

مادر بزرگ من خیلی پیر است . دست هایش می لرزد . وقتی او آمپول من را می زند ؛

اصلا دردم نمی آید . چون که آمپول را به تشک می زند نه به من !

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

روی رود یک پل بود. کنار پل یک گل بود.دور و بر گل ؛پر از سنگ بود.گله خیلی قشنگ بود.

گوسفند به پل رسید . گل را دید و گفت : ((بخورمت یا نخورمت ؟))

گل گفت : نخور ؛ نخور ! هر کی من را بخورد سنگین می شود . می افتد  توی رود  غمگین

می شود.گوسفند گل را نخورد از روی پل رد شد و رفت .

بز به پل رسید . گل را دید و گفت : بخورمت یا نخورمت ؟   گل گفت : نخور ؛ نخور ! هر کی

من بخورد سنگین می شود . می افتد توی رود ؛  غمگین می شود .  بز هم گل  را  نخورد

از روی پل رد شد و رفت .

گاو  به پل رسید . گل را دید ؛  خندید .  گل ترسید . گاو  گفت : بخورمت یا نخورمت ؟   گل

گفت : نخور ؛ نخور ! هر که من را بخورد   سنگین می شود .  می افتد توی رود  ؛ غمگین

می شود.

گاو گفت : گل خوش رنگ و رو ؛ دروغ نگو ! من تو را می خورم و نمی افتم توی رود ! گاو

گل را خورد و از خوردنش لذت برد . اما تا پایش را گذاشت روی پل ؛ پل گفت ترق ؛ توروق

گاو از ترس چشمهایش را بست . پل شکست و گاو افتاد توی رود . قصه ما همین بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

جو ک جوک :

جوجه به جای جیک جیک ؛ می گفت جوک جوک همه غش غش می خندیدند.

 

پارک:

بچه : بابا من را می بری پارک ؟

بابا: نه الان کار دارم !

بچه : فردا می بری؟

بابا : فرداهم کاردارم .

بچه : جمعه می بری ؟

بابا: چه خبر است ؟ هر روز که آدم نمی رود پارک!

 

اشتباهی:

دکتر : وای وای گلویت پر از چرک است .

بچه : پس اشتباهی آماده ام پیش شما باید می رفتم حمام .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط پیرانی  | 

بشقاب سرما خورده بود . روی سفره خوابیده بود .چاقو هیزم آورد آتش روشن کرد .

دیگ آمد و آش خوشمزه پخت . کاسه ؛ ملاقه را صدازد و گفت : آش را بریز توی من!

قاشق آمد و گفت : بشقاب جان دهانت را باز کن ! بشقاب دهانش را آهسته باز کرد.

قاشق توی دهان آو آش ریخت . بشقاب آش را خورد و حالش خوب شد .

آن وقت سفره و چاقو  و دیگ و کاسه و قاشق برای سلامتی بشقاب جشن گرفتند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط پیرانی  |